تبليغاتX
ThRoW BaCk TO LiFe


ThRoW BaCk TO LiFe

دوباره شب بیداریهام شروع شده !

و البته روز خوابی هام !

حالم خوبه !

دارم میام ببینمت ! یه جورایی باورم نمیشه که بالخره داره این طلسم لعنتی شکسته میشه !

و میبینمت !

جهنم ... فوقش بازم مامانت میخواد بگه نمیشه ببینمت ولی این دفعه دیگه نمیتونم بگم باشه بازم صبر می کنم !

نمیتونم بگم 12 سال صبر کردم بازم صبر می کنم ! خب منم داداشتم ! 

------------------------------------------

قول میدم بغلت نکنم !

قول میدم نبوسمت !

قول میدم اشک نریزم !

قول میدم نگم که چقدر دلم برات تنگ شده !

قول میدم که نگم داداشتم !

فقط می خوام ببینمت نگار ! 

فقط می خوام ببینمت ! 

فقط یک بار !

قبل از اینکه دیر شه !

------------------------------------

زمان داره برام زود می گذره !

هرروز فشار بیشتری رو حس می کنم !

4 ساعت که بیدارم و حنی کار خاصی هم نمی کنم ... بازم خستگی زیادی حس میکنم !

و ذیگه خسته شدم !

نه فقط از این !

از تنهایی هم !

از اینکه هیچ کسی تو زندگیم نیست !

اگه هم اومد از خودم روندمش !

اگه هم اومد ، پشت دیوار خودمو قایم کردم .....

---------

شاید هنوزم باید باور داشته باشم : یه روز خوب میاد !

شاید واسه من دیر باشه ! ولی یه روز خوب میاد !

نوشته شده در Thu 28 Apr 2011ساعت 2:54 AM توسط RaInY BoY| |

یادش بخیر ....

شبی که زلزله اومد و من و تو با همون یه دونه شورتی که تنمون بود پریدیم بیرون از خونه ... دیدیم همه همسایه ها بیرونن دارن ما رو چپ چپ نیگا می کنن !

یادش بخیر ..... ساعت 2 نصفه شب توپ بسکتبال لای پنکه گیر کرد و خفن ترکید .... وقتی همسایه اومد در خونه مون و پرسید صدای چی بود ؟ خیلی ریلکس گفتیم صدا ؟ کدوم صدا !

یادش بخیر ..... تموم بیرون رفتنا و کرکر خنده ها ! و چرت و پرت گفتنای ادامه دارمون !

یادش بخیر دوران با هم بودن ..... یهویی یاد قضیه تیر چراغ برق سر خونه اولمون افتادم ......

دوران غذای دانشگاه خوری ....

واقعا یادش بخیر ....

تازه رسیدم خونه .... فکر می کردم همش یه شوخیه ....!

فکر می کردم تا ابد تو همین سن می مونیم .... یادم نبود بزرگ میشیم و شاید باید بریم ....

یادته بهت گفتم پس کی ازدواج می کنی ما یه مجلس بیفتیم ؟؟؟ یادته گفتی عمرا ؟ یادته کفتی حالا حالا ها امکان نداره ؟؟

باورم نمیشه هنوزم ..... که ازدواج کردی ... !

برات بهترین ها رو آرزو میکنم ...

همخونه ! پسرخاله ! و از همه مهمتر رفیق عزیز !

جواد عزیز !  برای خودت  و همسرت صبای عزیز بهترین و پربرکت ترین زندگی رو آرزو می کنم ! 

خوشبختیتون آرزومه ! 

------------------------------

پاورقی : از وقتی اومدم خونه یه بغض ناشناس و نشکوندنی ته گلومه ! ( احساس تنهایی شدیدی می کنم )

نوشته شده در Fri 11 Feb 2011ساعت 7:21 AM توسط RaInY BoY| |

همیشه می ترسیدم از اینکه درگیر یکنواختی بشم .. از اینکه یه روز به خودم بیام و ببینم روز های زندگیم از پی همدیگه میان و میرن ... 

نمیدونم الان درگیرش شدم یا نه ولی مطمئنم مثل سابق نیست !

به تنهایی عادت کردم و یه جورایی نمیشه گفت راضی ... ولی ناراضی هم نیستم !

به کارم هم عادت کردم ! همینطور به همکارام ....

دیگه از حرف هر کسی به سرعت ناراحت نمیشم ! یهویی هم ذوق نمی کنم ...!

شاید دارم بزرگ میشم !‌

و روزها میگذرند !

از خاطرات گذشته ام ... لذت می برم ... گریه می کنم ....  می خندم  ..... شاد میشم .... افسرده .. سرمست .. مغرور .. شکسته .... ولی کوتاه مدت !

سریع بر میگردم به گذران روزها !

روزها می گذرند !

( حس میکنم سرد شدم )

نوشته شده در Tue 26 Oct 2010ساعت 11:47 PM توسط RaInY BoY| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ